شارژ ایرانسل

فال حافظ


دوشنبه 1392/10/09
م : دست نوشته ای از : ضحی

هم اکنون من ...

CafeMom Tickers


 BabyFruit Ticker




پنجشنبه 1393/04/19
م : دست نوشته ای از : ضحی

بعد از یک تاخیر طولانی ...

بعد از یک تاخیر حدودا 40 روزه با کلی حرف اومدم .

این مدت اتفاقات زیادی افتاده ... عروسی داشتیم ، سیسمونی فسقلی مامان رو کامل کردیم و چند شب قبل از ماه مبارک رمضان مامانم اینا و مامانش اینا اومدن و سیسمونیو آوردن خونمون ، خلاصه که حسابی مشغول بودم هر چند این بهانه ای واسه دیر نوشتن نیست ولی خب بهرحال اینم بهانه ما

در ضمن این ماه باز هم با استرس و نگرانی شروع شد ... اینبار انقباض داشتم و بازم ترس زایمان زودرس!!!

نمیدونم چرا قبل از اینکه بیام و بنویسم تو دلم کلییییی حرف نگفته دارم ولی وقتی میام اصلا نمیدونم چی بگم و از کجا بنویسم.

دقیقا پارسال ماه رمضون بود که بعد از کلی دوندگی و آزمایش و دکتر اون قضیه مشکل تخمک گذاری واسم پیش اومد که هنوزم که هنوزه نفهمیدم بخاطر پردنیزولون بود یا از فشار و استرسی که یه مدت داشتم ولی وقتی یادم میفته خدا رو شکر میکنم که امسال تو این ماه مبارک کوچولومو دارم که تو دلم واسه خودش معلوم نیست چیکار میکنه که گاهی احساس میکنم پوستم داره از دنده هام جدا میشه

دلم میخواد بیشتر از حس و حالی که دارم بنویسم تا از این مدتی که گذشت ... حسی که بخاطر لحظه لحظه اش مدام خدا رو شکر میکنم و از خدا میخوام که قسمت همه منتظرا خصوصای دوستای عزیزم بکنه ، این روزا خیلی زودرنج و حساس شدم و همچنان یه حس کسلی و افسردگی دارم ولی این باعث نمیشه که یادم بره خدای بزرگ و مهربون چقدر بهم لطف داشته و تا اینجا منو اون دونه سیب کوچولو (که الان واسه خودش اندازه یه گل کلم 2 کیلویی شده) تونستیم با هم بخوبی پیش بریم

از وقتی که تصمیم گرفتم تو این وبلاگ یادداشتامو بنویسم و شروع به نوشتن کردم خیلی میگذره ... بهمن ماه 91 بود که یکماهی از سقط دومم میگذشت و با کلی سرچ کردن و اینترنتو گشتن و دوندگی مشکلمو فهمیده بودم و با هزار امید و دو دلی دنبال دکتر خوب بودم تا آزمایشای کامل رو انجام بدم و دنبال درمان باشم.

از اون موقع چه روزایی داشتم و چیا که بمن نگذشت ، روزهایی که با امید همراه بود و واسه بارداری مجدد دل تو دلم نبود و روزهایی که با ترس سقط دوباره گذشتنو از یادآوری اون روزا اشک تو چشمام جمع میشه ... شاید خیلی از اون روزها و خیلی از اون احساساتو یادداشت نکردم چه قبل از بارداری و چه بعد از اون ولی هیچوقت از ذهنم دور نمیشن ...

هیچوقت یادم نمیره روزای اول بارداریمو هرچند امید و توکلم به خدا بود ولی با ترس و نگرانی گذشتند ... با اینکه خودم توی مانیتور سونو یه جسم کوچولو رو دیدم که بالا پایین میشد و یه صدای ظریف تپش قلب رو شنیدم با اینحال همچنان باورم نمیشد که منم دارم مادر میشم ، یادمه هفته دهم که رفته بودم مطب دکتر و خانمای باردار رو میدیدم حس میکردم خیلی غیرعادیم و خودمو جزء اونا نمیدونستم حتی وقتی دکتر صدای قلبشو با دستگاه چک کرد همچنان گیج و منگ بودم و انگار بازم باورم نمیشد ، دیگه بعد از سونوی ان تی که اون دست و پای کوچولو رو دیدم و اون سر و دماغ فسقلی رو انگار کم کم باورم شد که منم تو دلم یه بچه دارم ، بچه ای که مال خودمه از گوشت و خون خودمه ... و روزها گذشتند تا بالاخره این حس من قوی و قوی تر شد.

اگه بخوام حسمو توصیف کنم مثل وقتیه که آدم تجربه سقوط از یه پل ناامن رو داره که واسه من دوبار بود بعدش وقتی بازم بخوای از پلی رد بشی هرچقدر هم که امن باشه اولش چهاردست و پا میری ، یکم که گذشت پامیشی ولی همچنان دستتو به کناره ها میگیری و آروم آروم میری حتی اگه دستتم جدا کنی بازم خیره به اطراف حس ناامنی داری ولی کم کم میفهمی که نه همیشه هم عبور از پل ناامن نیست!!!!

توی پستای قبلیمم نوشتم که قرآن خوندن خیلی تو این مدت بهم آرامش داد و از اون خیلی چیزا یاد گرفتم ... آیه دوم و سوم سوره طلاقو مدام با خودم زمزمه میکردم و به حقیقت بهش رسیدم :

و هر کس که تقوای الهی پیشه کند خدا برایش راه نجاتی قرار میدهد و از جایی که گمان ندارد روزیش میکند و هر کس بر خدا توکل کند خدا برایش کافیست همانا خدا فرمانش را به انجام‏ رساننده است به راستى خدا براى هر چيزى اندازه‏ اى مقرر كرده است

تو این ماجراهایی که واسم اتفاق افتاد رابطه قشنگمو با خدا بدست آوردم و زیبایی توکل بخدا رو دیدم ... پیامایی بدستم میرسید که تو یکی از اونا نوشته بود وقتی مادری بچه شو به هوا پرتاب میکنه بچش ذوق میکنه و خوشحاله و خیالش راحته که الان مامانش بازم اونو تو بغلش میگیره ما هم باید تو مشکلات همینطور باشیم و دلمون قرص باشه هرچقدر هم که الان مشکل داریم ولی خدا خودش هوامونو داره و توکلمونو از دست ندیم.

چند شب پیش همسری میگفت چقدر با اون ضحایی که اولا بودی فاصله گرفتی !!! واسه شوخی جوابش گفتم من از وقتی ازدواج کردم سوختم ولی این حرفش واقعا منو به فکر انداخت !!!

همسری از این لحاظ میگفت که قبلا خیلی پر شور و شر بودمو فکر و ذکرم درس و کار و پیشرفت بود و کلا تو وادی دیگه ای بسر میبردم ولی واقعا با اون آدمی که قبلا بودم فرق زیادی دارم ... اون شکنندگی رو ندارم و خیلی خیلی قوی تر شدم و به مسائل خیلی عمیقتر نگاه میکنم.

امیدوارم خدا کمکم کنه و این مدت باقیمونده رو بخوبی طی کنم و بعدشم بتونم مامان خوبی واسه کوچولوم باشم و شادی و عشق رو بهش هدیه کنم و خوب بودنو یادش بدم.

همیشه از خدا میخوام این دوران خوش بارداری و لذت مادر شدن رو نصیب همه منتظرا بکنه ، هر بار یه ختمی برمیدارم و واسه دوستام دعا میکنم که دامن اونا هم سبز بشه چون جدای از وظایفی که مادرشدن همراه خودش میاره و شاید بعضی هاش چندان خوشایند بعضی ها نباشه ولی همون حس مادری به دنیا می ارزه!!!

 

 




شنبه 1393/03/10
م : دست نوشته ای از : ضحی

پایان سه ماهه دوم بارداری

ماه ششم هم بالاخره تموم شد و نه روزی هست که منو گلپسری وارد ماه هفتم شدیم ... امروز دقیقا 27 هفته ام تموم شد و داریم کم کم روزایی رو سپری میکنیم که تو خوابمم نمی دیدمشون.

یه مدت بود افسرده و کسل بودم ؛ نمیدونم از تغییرات هورمونیه یا ... ولی زیاد خوشحال نبودم ، از اینکه همش باید تو خونه تنها باشم ، روزهایی که میتونست در کنار همسرم با شادی سپری بشه ، روزهایی که میتونست شادی داشتن یه نی نی کوچولویی رو بهمراه داشته باشه که مدتها منتظرش بودیم ولی همش به تنهایی گذشت .

گاهی حس میکنم شاید من خیلی پرتوقع باشم و تو این وضعیت نابسامان کشورمون که هرروز زندگی ها داره سخت تر و گرونیا بیشتر میشه از اینکه خوشحال باشم که همسری بیشتر به فکر وضعیت اقتصادی خانواده ست همش غصه میخورم که چرا اینجوریه ... خلاصه که نمیدونم تا کی همین بحثو داریم ولی امیدوارم با اومدن پسرگلم ما هم بیشتر کنار هم باشیم و زندگی مون نشاط بیشتری پیدا کنه ؛ بعضی وقتا هم میگم نکنه پسرمم اسیر تنهایی های من بشه ولی بازم بیخیال میشم و به این فکر میکنم که شاید در آینده اوضاعمون بهتر بشه.

چندبار خواستم یادداشت جدید بذارم ولی هربار یه عنوانی واسه نوشته ام پیدا میکردمو وقتی میخواستم بنویسم مغزمو خالی خالی میدیدم ... گمونم هفته 25 26 بودم که نی نی خیلی خیلی کم تکون میخورد و چند روزی نگران این موضوع بودم ، یه روز یه قسمت از دلم درد گرفته بود ، یه روز احساس میکردم شکمم داره از هم باز میشه و جا نداره و خلاصه بعضی از روزام به اینجور حرص خوردنا گذشت البته روزایی که خودم درد داشتم بیحوصله میشدم ولی بیشتر وقتی که واسه گلپسرم نگران میشدم خیلی خیلی سخت تر میگذشت.

راستی دکترمم عوض کردمو بیستم ماه قبل رفتم پیش دکتر مینو موحدی تشکیل پرونده دادم هرچند یه سری چیزایی دیدم که یکم خوشم نیمومد ولی حس کردم دکتر محتاطی باشه و تصمیم دارم پیش خودشون ادامه بدم ؛ اول اینکه وقتی دیدم مطبشون پله داره با خودم گفتم دکتری که اکثر مریضاش باردارن بیشتر باید به فکر این مساله باشه که شاید و نه حتماااا بهتره که مطبش لااقل آسانسور داشته باشه دوم اینکه واسه یه تشکیل پرونده بارداری هزینه جدا گرفتن و ویزیت هم بدون دفترچه حساب کردن ... درسته که 70 تومن پولی نیست ولی بازم حس کردم دکتری که بخواد از مریضاش درآمدزایی اینجوری بکنه هرچقدر هم خوب باشه هدفش از تخصصش کسب درآمده تا رسیدگی به مریضاش و مطب هم حسابی شلوغ ، منشی بداخلاق ، خانم دکتر انقدر سرش شلوغ بود که آدم نمیرسید همه سوالاش بپرسه و خلاصه یه سری مسائل دیگه بود که اونروز از اینکه رفته بودم پیششون اصلا راضی نبودم ولی خب بهرحال تصمیم دارم تخت نظر ایشون این سه ماه باقیمونده رو بگذرونم.

انقدر دیر به دیر مینویسم که وقتی روزای گذشته رو تو ذهنم مرور میکنم تا ثبتش کنم اصلا نمیدونم از کجا بنویسم ....

بگذریم ... خیلی دوست دارم در مورد دو سه روزی که بهم خیلی خیلی سخت گذشتند بنویسم بقدری واسم بد بودند که همش حس میکنم چندین روز طول کشیده ...

راستش دوشنبه هفته پیش صبح رفتم آزمایش بدم که خیلی طول کشید و چون تست تحمل گلوکز هم میخواستم انجام بدم حالم تو آزمایش بد شد هم خیلی ضعف کردم و هم کمردردی که از شب قبلش داشتم خیلی بیشتر شد ، بعدش با مامانم رفتیم خونه خواهرم و اونجا همچنان دل و کمر درد داشتم تا اینکه وقتی عصرش رفتیم خونه خاله ام خیلی بیشتر شد بقدری که همشو خوابیده بودم وقتی هم که برگشتیم خونه همچنان دردا باهام بود و بهتر نمیشد شبش انقدر دلم پر بود که با همسری بحث کردم که خیلی بیخالی و به فکر ما نیستی و خلاصه همه نگرانی هام باعث شده بود تا هرچی تو دلم بود سرش خالی کنم ، دردی که داشتم واسم مهم نبود ولی بینهایت نگران پسرم بود همش میترسیدم که نکنه بخواد زودتر از موقع دنیا بیاد فکر اینکه اینا درد زایمان باشه روح و روانمو بهم ریخته بود ...

شبش تا صبح چشم رو هم نگذاشتم دردام از یه طرف و تکونای شدید کوچولوم ز طرف دیگه باعث شده بود حسابی دلشوره به جونم بیفته ، توی این مدتی که تکونای جوجو رو حس میکردم اصلا سابقه نداشت انقدر شدید دلگ بزنه دقیقا حس میکردم که تمام بدنشو تکون میده و تا صبح یه ریز حرکتای شدید داشت همش میگفتم نکنه خدا ینکرده اتفاقی داره واسش میفته که انقدر بیتابی میکنه ... دیگه اذان صبحو گفته بودن که پا شدم نمازمو خوندم و کلی گریه کردم ، اول از همه واسه بقیه دعا کردمو و بعدش از خدا خواستم بهم آرمش بده و خودش عزیزکمو واسمون حفظ کنه اشک همینجور بی اختیار از چشمام جاری میشد ، صبح روز عید بود عید مبعث همش خدا رو بحق بنده پاکش محمد(ص) قسم میدادم که هر چی به صلاحمه پیش بیاد ولی خودش مواظب بچم باشه ... اصلا نمیتونم دقیقا حس اون شب رو با کلمات توصیف کنم ... همش حس میکردم دارم بچمو از دست میدم و داشتم دیوونه میشدم از طرفی هم نمیخواستم روز تعطیلی برم بیمارستان ... صبح بزور خوابم برد تقریبا هم نی نی آرومتر شده بود و هم دردام کمتر شده بود که گفتم نرم بیمارستان ولی از عصرش بازم دردام بیشتر شد با همسرم تماس گرفتم و قرار شد که شب زودتر بیاد بریم بیمارستان ... شبش رفتیم اورژانس مامایی بیمارستان و یه ماما انقباضا و قلب نی نی رو چک کرد و واسم ایزوپرین نوشت و یه آمپول پرولوتونم زدم و اومدیم خونه ... نمیدونم از آرامشی بود که پیدا کرده بودم که حس بهتری داشتم و احساس میکردم دردام کمتر شدن ... فرداشم همچنان دلشوره ها پابرجا بود که شکر خدا پنج شنبه خوب خوب شدم.

اون روزی که رفتم پیش دکتر موحدی واسم پرولوتن تجویز کرده بودن که هفته ای یدونه بزنم ولی خودم گفتم سختمه و قرار شد بجاش شیاف استفاده کنم که اونم استفاده نکرده بودم بعدش پشیمون شدم از اینکه گاهی خودم دکتربازی درمیارم و واسه خودم طبابت میکنم آخه از دوستام شنیده بودم دردش خیلی زیاده و فکر میکردم حتما از کار و زندگی میفتم اگه بخوام پرولوتن بزنم که دیدم نه اصلا ... دردش مثل پروژسترون بود که قبلا یکماه تمام هر شب میزدم ... منی که همه سختی ها رو بجون خریده بودم از خودم بدم اومد که چرا اینار کمی ریسک کردم .

خلاصه که شب مبعث شب بینهایت سختی واسم بود و خدا بازم بهم لطف کرد و همه چیز آروم شد و این درس عبرتی واسم شد تا کمتر بشینم غصه الکی بخورم و افسرده نباشم در ضمن یه مطلبی هم خوندم که نوشته بود افسردگی و ناراحتی باعث زایمان زودرس میشه و امیدوارم همه خانمای باردار مواظب این قضیه باشن.

اسم این گلپسر ما هم هنوز قطعی نشده ولی احتمال زیاد آرین بذاریم ... امیدوارم جناب همسر همکاری کنن تا زودتر اسمشو قطعی کنیم ... بمحض قطعی شدنش همینجا اعلام میکنم

همچنان دعاگوی دوستای خوبم هستم و ازشون التماس دعا دارم

به خدا میسپارمتون




پنجشنبه 1393/03/08
م : دست نوشته ای از : ضحی

بزودی آپم ((((((;

سلام به دوستای گل خودم

این مدت اتفاقات خوب و بدی افتاد که باز هم نوشتن یادداشت رو به تاخیر انداخت

چند روز خیلی بد رو پشت سر گذاشتم که واقعا داشتم سکته میکردم ولی شکر خدا بخیر گذشت

الان بلطف خدای مهربونم هردومون خوبیم و دعاگوی دوستای عزیزم هستیم

معذرت میخوام اگه یه مدته به وبلاگاتون سر نزدم امیدوارم حال همگی خوب باشه

اومدم یه خبر از خودم بدم و بگم تا شنبه یادداشت جدید میذارم و شرح غیبتمو میگم

التماس دعا

 




جمعه 1393/02/19
م : دست نوشته ای از : ضحی

منو گلپسری در ماه ششم بارداری

با سلام و درود

من بعد از مدت طولانی برگشتم

اینبار خیلی دیر نوشتم چون مطلب خاصی برای گفتن نداشتم ... راستش این وبلاگو درست کردم که از همه اتفاقاتی که مربوط به سقط و درمانش هست رو بنویسم تا شاید نکته ای حتی کوچیک بدرد کسی بخوره و ازش بهره ببره و حس میکردم مطلب مفیدی واسه یادداشت کردن ندارم.

این مدت خبرای خوشی شنیدم مثل خبر بارداری شهره و مرسده عزیزم و خیلی خوشحالم دوتا از دوستانی که واسه مامان شدنشون دعا میکردم الان دیگه دارن مامان میشن ، شادی دیگه ام واسه بارداری موفق دوست گلم آلا هست که سری قبل حتی با وجود سرم ivig نتیجه نگرفت و دکترا ناامیدش کرده بودن که مشکل ژنتیکی ناشناخته ای داره ولی اینبار بلطف خدا بارداری موفقی رو داره و همینطور فاطمه عزیزم که قبل از اینکه حتی آزمایشات مربوط به سقط رو بده باردار شد و بدون هیچ دارویی الان نی نی گلش تو وجودش داره بخوبی رشد میکنه ... امیدوارم همه شون این دورانو بسلامتی طی کنن.

نمیدونم چرا چند شبه بیخوابی به سرم میزنه و تا ساعتها نمیتونم بخوابم ... شاید از هجوم فکرهای جور واجوری هست که گاهی به سرم میزنه ؛ اینکه این مدت باقیمونده چطور میگذره؟ وقتی خبر بدی از زن بارداری میشنوم که تو ماههای بالا نی نی شو از دست داده تنم میلرزه و استرسی میشم ولی با یادآوری اون همه لطف خدا که تا بحال شامل حالم بوده بازم آرامشمو بدست میارم و فقط به اومدن پسرم فکر میکنم.

ترس اینکه خدای نکرده داروهایی که مصرف میکنم رو سلامت گلپسرم تاثیر بد بذاره ، هرچند خیلی از دوستام با شرایط من الان بچه های سالمی دارن ولی اونایی که مادرن میدونن که آدم همیشه نگران پاره تنشه ، الان تازه میفهمم چرا میگن واسه یه مادر فرقی نمیکنه که بچه اش حتی یه آدم بزرگسال باشه و حتی اون موقع نگرانشه.

یه نگرانی دیگه ام اینه که نتونم مادر خوبی واسش باشم ، همش به این فکر میکنم که نکنه نتونم خوب تربیتش کنمو از عهده کاراش بربیام.

خلاصه که این روزهای من با نگرانی از آینده همراه با شادی حاصل از تکونای پی در پی عزیزدلم(چیزی که شاید شیرین ترین اتفاق زندگی یک زن باشه) سپری میشه !!!

و همچنان اولین دعام اینه که:

خدای مهربونم دل دوستای گلمم شاد کن ... الهـــــــــــــی آمین

التماس دعا




یکشنبه 1393/01/31
م : دست نوشته ای از : ضحی

مااااادررررررر ...

اول کلام سلام ... سلام به مادرم ، به مادران پرمهر سرزمینم ، به دوستان عزیزم چه اونهایی که حس زیبای مادری رو تجربه کردن چه اونایی که منتظرن تا موجودی پاک و معصوم این حس لطیف رو تقدیم وجودشون کنه


روزتون مبارک !!!!


این روزا حتی خودمم نمیدونم چرا با وجود این فرشته کوچولویی که داره درونم روز بروز بزرگتر میشه و من بیشتر بهش وابسته و دلبسته میشم خیلی کسل و بی رمقم ... هنوزم چیزی تو دفتر خاطراتش ننوشتم ، هنوز از اون همه هنری که یاد گرفتم واسه درست کردن چیزای خوشگل واسه گلپسری استفاده نکردم ، شاید دلیلش این باشه که آقای پدر بازم مشغول کار جدید شدن و من روزها رو تو سکوت و تنهایی سر میکنم و شبها هم وقتی همسری میاد خونه دلم نمیاد بهش غر بزنم که بیشتر به محبتش احتیاج دارم.

بگذریم ...

یادمه پارسال دقیقا 26 فروردین ماه بود که نصفه های شب از خونه زدیم بیرون ، بطرف اصفهان ، بیمارستان الزهرا که شبو تو بیمارستان بمونیم تا بتونیم ویزیت دکتر شرکتو بگیریم و ازش اجازه اقدام به بارداری بگیرم.

هیچوقت اون شبو از یاد نمیبرم که همسری تا صبح توی درمانگاه بیدار بود و منم داخل ماشین خوابیده بودم تا دم دمای صبح اصلا خوابم نمیبرد ، یه حس خاصی داشتم ، بعد از مصرف داروهام دیگه کم کم نوبت اون بود که بازم از خدا بخوایم یه نی نی دیگه بهمون بده ؛ با اینکه همش امیدم به خدا بود ولی یه ترسی تو دلم بود ... اگه خدا بازم نی نیمو گرفت چی ؟؟؟ اگه بازم باردار شدم و جنینم رشد نکرد چی و هزار تا فکر جور واجور که تموم این مدتی که خدا اومد این هدیه کوچولو رو بهم بده همه روزه از ذهنم میگذشت اما امروز روز مادر ، منم یک مادرم .... خدا لطفشو شامل حالم کرد تا اون دونه سیب کوچولو بتونه ذره ذره درون من جون بگیره و بزرگتر بشه و الان از یه سیب سرخ کوچولو هم بزرگتر شده ... 

گهگاهی تکونای خفیفی رو حس میکنم ... غرق رویا میشم و مدام دوستای منتظرمو دعا میکنم

روزها رو سپری میکنم به امید اینکه پاره تنم بزرگتر بشه و بتونم در آغوشش بگیرم ، نوازشش کنم و زندگیمو وقفش کنم.

اون روزایی که سرگرم درس و دانشگاه بودم و تمام فکر و ذکرم پروژه هامو کتاب و مدار و کارای فوق برنامه بود هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی شیرین ترین حس توی دنیا این باشه بدون توجه به آرزوهای خودت و تو رویاهات به این فکر کنی که پشتوانه جگرگوشه ات باشی تا به آرزوهاش برسه و پیشرفت کنه.

شایدم مصلحت سختی هایی که کشیدم این بود که بیشتر و بیشتر قدر این نعمتی رو که خدا بهم داده بدونم و یکمی از اون حس بچه بودن فاصله بگیرم و قوی تر بشم و بتونم از یه موجود معصوم و بی پناه مراقبت کنم.

ماه پنجم بارداریم بلطف خدا رو به اتمامه ... شکر خدای مهربون گرچه سختی هایی بود ولی این ماه بخوبی گذشت و مطمئنم ختمی که واسه دوستای گل منتظرم برداشته بودم و هر روز به نیت یکیشون سوره واقعه رو میخوندم بی تاثیر نبود.

از خدا میخوام دامن همه منتظرا خصوصا دوستای گلمو سبز کنه و همه به آرزوهای قشنگشون برسن

از همه دوستای عزیزمم التماس دعا دارم خصوصا واسه دوست عزیزی بنام سمیه جون که چندین ساله منتظره و با وجود 3 تا سقط اینبار هم خدا کوچولوشو ازش گرفت ... واسش دعا کنید خدا بهش صبر بده و بزودی جاشو با یه کوچولوی سالم و صالح پر کنه.

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!
مادر یعنی به تعداد همه روزهای اینده تو، دلواپسی!
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری!
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!
مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن…





شنبه 1393/01/16
م : دست نوشته ای از : ضحی

عید همه مبارکککک !!!

سلام و صد سلام به همه دوستای گلم

اول از همه بابت این تاخیر طولانی معذرت میخوام چرا که بعد از اون حال ناخوشم حسابی گرفتار عید و خرید و مهمونی بودیم تا اینکه امروز بالاخره فرصت شد بیام و یادداشت جدید بذارم

عید رو به همه دوستای گلم تبریک میگم و امیدوارم سال جدید واسه همه خوشی و شادی داشته باشه و همه به آرزوهای قشنگشون برسن ... انشالا که این سال خبر مامان شدن دوستای گلمو بشنومو شادی این روزهای من چند برابر بشه

من و گلپسری هم خوبیم شکر خدا ... راستی خدا داره به ما یه پسملیه شیرین میده که امیدوارم بتونم سالم و بموقع بغلش بگیرم و واسش مامان خوبی باشم



و اما ....

ماه چهارم بارداریم بسختی گذشت ... شروع تهوعای شدید و مشکلات گوارشی که پیدا کرده بودم ... شبها که انگار معده ام تعطیل میکرد و واقعا غذا خوردن واسم مشکل بود بعدشم که بخاطر کوتاهی خودم سرما خوردم ؛ آخه آبجیم سرماخورده بود و یه شب که خونه مامانم بود ماهم رفتیم اونجا و گمونم همون موقع ازش گرفتم آخه چند روز بعدش سرفه های وحشتناکم شروع شد ... خواهرم میگفت دکتر بهش گفته مسری نیست و من خوش خیال هم که فکرشو نمیکردم ممکنه ازش بگیرم با اینکه همسرم مخالف بود بریم خونه مامان رفتیم اونجا و ...

از شدت سرفه کمردرد گرفته بودم و به زور نفس میکشیدم وقتی هم سرفه میکردم انگار استخونای کمرمو خرد میکردن ... شبا هم حتی توی خواب ولم نمیکرد و مجبور بودم موقع سرفه کردن پاشم کمرمو محکم بچسبونم به مبل و سرفه کنم تا جونم بالا نیاد هههه

همه اینها واسم مهم نبود ... دردی که میکشیدم ، سختی هاش ... فقط غصه میخورم که نکنه این سرف ها و این ضعیف شدن به مهمون کوچولوی دلم آسیبی برسونه و همش گریه میکردم و میگفتم اگه کوچولوم چیزیش بشه خودمو نمی بخشم ... در همون روزها بود که رفتم دکتر و صدای قلب کوچولوی نازنینمو شنیدم و قرار شد واسه تعیین طول سرویکس برم سونو

دوشنبه 19 اسفند ؛ 15 هفته و دو روز بودم که رفتم سونو

چقدر واسه سونو استرس کشیدم آخه با دکتر سونوگرافیست بحثمون شد که بماند سر چی شد ... خلاصه اولش گفتن طول سرویکس 29 هست که داشتم سکته میکردم و بعدش که باز سونو شدم گفتن عددش 34 هست و مهمون کوچولوی دل مامان یه گل پسره =))))))

وقتی برگشتم خونه با اینکه اصلا حال خوبی نداشتم و لرز کرده بودم ولی قند تو دلم آب میکردن که حالا دیگه میدونم جوجوی مامان دخملیه یا پسملی ... با اینکه اصلا و ابدا واسم مهم نبود و نیست که خدا چی بهم میده ولی خیلی ذوق داره که جنسیت نی نی رو بدونی ... فقط از خدای مهربون میخوام جوجویی سالم و بموقع بیاد بغلم.

یه ویزیت هم پیش دکتر شرکت رفتم و قرار شد پردنیزولونم رو روزی نصف کنم و بازم آزمایشامو تکرار کنم که قراره 23 همین ماه برم واسه آزمایش.

خدا رو شکر آزمایشای غربالگری سه ماهه اولمم خوب بود و 27 اسفند روز چهارشنبه سوری بازم رفتم آزمایشگاه اریترون و آزمایشات سه ماهه دوم رو انجام دادم ... صبح همون روز موقعی که داشتم ظرف میشستم یه حسی مثل اینکه یه نفر از داخل شکممو قلقلک بده بهم دست داد که شک کردم که نی نی بوده یا نه شبش هم وقتی داشتیم از اصفهان برمیگشتیم خونه بازم همون حسو داشتم اشک تو چشام جمع شد و یه حس خاصی پیدا کردم ، وقتی به همسری گفتم ، گفتش چون آهنگ شاد گذاشتم نی نی مون داره حال میکنه اون تو :)))))))) .... اون موقع 16 هفته ام تموم شده بود.

خلاصه که خریدامو انجام دادیم و عید هم سرگرم مهمونی و عید دیدنی بودیم و این مدت شکرخدا خیلی خوب گذشت.

شنبه ،9 فروردین ؛ دقیقا 18 هفته ام بود که اولین تکونای واضح نی نی رو حس کردم ... همسری سرماخورده بود و آمپول زده بود و خواب بود ... منم شاممو خوردم و کمرم درد گرفته بود به پشت خوابیده بودم و دستم روی شکمم بود که چنتا ضربه از داخل شکمم حس کردم جوری که دستمم اونو حس کرد .... وایییی خدای من خیلی شیرین بود ، همون موقع سجده شکر بجا آوردم و یه حس قشنگی پیدا کرده بودم ... امیدوارم قسمت همه منتظرا خصوصا دوستای گلم بشه.

از اون موقع هم چندبار یه چیزایی حس کردم البته هنوزم کاملا واضح نیست و خیلی خفیفه ولی خب حس خوبی داره که میدونی پاره تنت داره روز بروز بزرگتر میشه و هر لحظه داری به روزی که میتونی تو آغوشت بگیریش نزدیکتر میشی.

انتخاب اسم این پسرک فسقل مامان هم واسه خودش ماجرایی شده ... هر چی اسم همسری انتخاب میکنه من اصلااااا نمیپسندم ... اسمای پیشنهادی منم مورد قبول اون نیست ... فعلا تا این کوچولو اسمش انتخاب بشه علی کوچولوی مامانه ... من رادینو خیلی دوست دارم ولی شوهرگرام به هیچ طریقی راضی نمیشه ... فعلا شایان و کیان و آرش کاندیدا هستن تا ببینیم چی میشه ... البته خانواده من زیاد با آرش موافق نیستن

مثل همیشه از همه دوستای عزیزم التماس دعا دارم و دوست دارم نظرتونو در مورد اسمایی که انتخاب شده بدونم ، در ضمن اگه اسم دیگه ای هم مد نظرتون بود خوشحال میشم نظر بدین


...




شنبه 1392/12/24
م : دست نوشته ای از : ضحی

ماه چهارم بارداری و برونشیت حاد!!!

سلام به همه دوستای گلم

با ورود به ماه چهارم تهوعام شدید شد و احساس میکردم دستگاه گوارشم تعطیل کرده همش حالم خراب بود بعدشم که برونشیت حاد گرفتم و شدیدا سرفه میکردم و ریه هام پر از خلط بود روزای وحشتناکی رو گذروندم واسه همین نتونستم بیام یادداشت جدید بذارم.

دو هفته ای میشه که گرفتار سرفه بودم و حالم اصلا خوب نبود ولی دو سه روزه که شکر خدا حالم بهتر شده البته هنوزم سرفه میکنم ولی همش ریه هامو بخور میدم تا بهتر شم.

یادم که میفته تنم میلرزه که چقدر داغون بودم و حالم خراب بود.

امیدوارم این بهبودی گذرا نباشه و بتونم یکم زندگی کنم.

بدلایلی کسی هم نبود تا بیاد ازم مراقبت کنه واسه همین خیلی سخت بود که خودم مراقب خودم باشم تا خوب بشم.

نوشتنی و حرف زیاد دارم ولی اصلا وقتشو ندارم در همین حد مینویسم تا در فرصت آتی بیام و خاطره این مدتو ثبت کنم.

از همگی التماس دعا دارم

پیشاپیش عیدتون مبارک




شنبه 1392/12/03
م : دست نوشته ای از : ضحی

پایان سه ماهه اول

اصلا باورم نمیشه که سه ماهه اول بارداریمو تموم کردم ... خدا رو هزاران بار شکر میکنم که تا الان بهم لطف کرد و مواظب نی نیم بود تا این سه ماهه پرخطر رو طی کنم ... امروز دقیقا 13 هفته ام تموم شد و رسما امروز اولین روز از چهارمین ماه بارداریمه ... توی خوابمم این روزا رو نمیدیدم ، هرچند هنوزم باید خیلی مواظب باشم و راه درازی در پیش رو دارم ولی خب واسه من که انقدر پیشرفت بارداریم کم بود که جنین تشکیل نمیشد و همون اول بارداریم متوقف میشد همینشم جای شکر دارههه

پس خداجونم بی نهایت ممنونمممممممم!!!!!


سه شنبه 29 بهمن ماه رفتم سونوگرافی نفیس اصفهان ... با اینکه ساعت 10 صبح نوبت داشتم ولی حدودا ساعت 12 نوبتم شد ... در اتاق سونو باز بود و مانیتور جوری به بالای دیوار نصب شده بود که میشد از بیرون اتاق سونوی بقیه رو دید ؛ منم تو این مدت که منتظر بودم نی نی خانمایی که میرفتن داخل رو میدیدم و ذوقشونو میکردم و با خودم میگفتم خدایا یعنی منم امروز با دل شاد بر میگردم خونه؟؟

سوره ضحی رو آروم با خودم زمزمه میکردم تا اینکه بالاخره نوبت من شد و رفتم داخل ، همسری هم باهام اومد و بهش گفتم که از مانیتور فیلم بگیره ولی میترسیدم سونوم خوب نباشه و پشیمون بودم که چرا اینکارو ازش خواسته بودم ولی دیگه خودمو سپردم دست خدا و روی تخت دراز کشیدم.

وای که چه حسی داشت وقتی مانیتور تصویر یه جنین کوچولو رو نشون داد ... یه لحظه عظمت و قدرت خدا رو حس کردم که ما رو چطور آفریده ... از اون حس به تخت میخکوب شده بودم و خدا رو شکر میکردم و برای دوستای گلم و همه منتظرا دعا میکردم با خودم میگفتم خدای بزرگمون حتی وقتی انقدر ضعیف و بی قدرتیم هوامونو داره و همراهمونه چرا گاهی یادمون میره که چه پشتوانه قدرتمندی داریمممم.

البته کمی نگران بودم آخه دوستام که واسه ان تی میرفتن تعریف میکردن که جنین دست و پاشو تکون میده و حرکت میکنه ولی نی نی من خیلی آروم یه جا خوابیده بود ؛ وقتی از دکتر پرسیدم که سونوم خوبه جواب داد همه چیز خوبه و احتمالا پسره ولی هنوز قطعی نیست.

خیلییییی خیلیییی احساساتی شده بودم هم بخاطر لطفی که خدا در حقم کرده بود و هم از اینکه یه آدم کوچولوی 12 هفته ای رو میدیدم و دیدن قدرت خدا حالمو دگرگون کرده بود.

توی اولین سونوم نی نی کوچولوم نیم هفته عقب بود از تاریخ LMP بود ولی اینبار شکرخدا یک روز هم جلوتر بود و 12 هفته و 4 روزم بود و اندازشم تقریبا 6 سانتیمتر بود.

ازاتاق که بیرون اومدیم دیگه کنترل اشکامو از دست داده بودم و همش شکر خدا رو میگفتم و دوستای گلمو دعا میکردم.

بعدشم رفتیم آزمایشگاه اریترون و آزمایشای غربالگری رو انجام دادم که اونم 8 اسفند ماه جوابش آماده میشه.

تصمیم داشتم اسم وبلاگمو تغییر بدم و بذارم "داستان جوانه زدن امید" چون خدا در شرایطی که اصلا فکرشو نمیکردم لطفشو شامل حالم کرد البته ناامید نبودم و خودمو سپرده بودم دست خدا و راضی بودم به رضای خودش.

امروز این کارو انجام دادمو اسم وبلاگمو تغییر دادم البته پیشوند سقط مکرر هنوزم همراهش هست بخاطر اینکه کسایی که شرایط خودمو دارن بتونن راحت اینجا رو پیدا کنن و شاید مطالبم بدردشون بخوره.

از همه دوستای گلم که این مدت همراهم بودن و واسم دعا کردن بینهایت ممنونم و دعا میکنم که بزودی اونایی شون که هنوز منتظرن خدا دلشونو شاد کنه.


امیدوارم همه مون بتونیم از آزمایشای خدا سربلند بیرون بیاییم چرا که قطعا خدا ما رو خیلی دوست داشته که امتحانمون کرده.

همچنان محتاج دعاهاتون هستم ...

خدای خوبم به همه مون کمک کن ....




پنجشنبه 1392/12/01
م : دست نوشته ای از : ضحی

سونوی ان تی و باز هم امید بودنش

سلام به همه دوستای گلممم

اومدم کلی مطلب نوشتم متاسفانه همه اش پرید ))))):

سه شنبه رفتم سونوی ان تی و شکر خدا همه چیز خوب بود و نی نی مو دیدم و کلی واسه دوستای گلم دعا کردم که این روزو ببینن

گفتم این خبر خوبو به دوستانم بدم انشاالا مفصل توضیح میدم ... اعصابم خرد شد که یادداشتم پرید