X
تبلیغات
سقط مکرر - داستان جوانه زدن امید

شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه 1393/01/31
م : دست نوشته ای از : ضحی

مااااادررررررر ...

اول کلام سلام ... سلام به مادرم ، به مادران پرمهر سرزمینم ، به دوستان عزیزم چه اونهایی که حس زیبای مادری رو تجربه کردن چه اونایی که منتظرن تا موجودی پاک و معصوم این حس لطیف رو تقدیم وجودشون کنه


روزتون مبارک !!!!


این روزا حتی خودمم نمیدونم چرا با وجود این فرشته کوچولویی که داره درونم روز بروز بزرگتر میشه و من بیشتر بهش وابسته و دلبسته میشم خیلی کسل و بی رمقم ... هنوزم چیزی تو دفتر خاطراتش ننوشتم ، هنوز از اون همه هنری که یاد گرفتم واسه درست کردن چیزای خوشگل واسه گلپسری استفاده نکردم ، شاید دلیلش این باشه که آقای پدر بازم مشغول کار جدید شدن و من روزها رو تو سکوت و تنهایی سر میکنم و شبها هم وقتی همسری میاد خونه دلم نمیاد بهش غر بزنم که بیشتر به محبتش احتیاج دارم.

بگذریم ...

یادمه پارسال دقیقا 26 فروردین ماه بود که نصفه های شب از خونه زدیم بیرون ، بطرف اصفهان ، بیمارستان الزهرا که شبو تو بیمارستان بمونیم تا بتونیم ویزیت دکتر شرکتو بگیریم و ازش اجازه اقدام به بارداری بگیرم.

هیچوقت اون شبو از یاد نمیبرم که همسری تا صبح توی درمانگاه بیدار بود و منم داخل ماشین خوابیده بودم تا دم دمای صبح اصلا خوابم نمیبرد ، یه حس خاصی داشتم ، بعد از مصرف داروهام دیگه کم کم نوبت اون بود که بازم از خدا بخوایم یه نی نی دیگه بهمون بده ؛ با اینکه همش امیدم به خدا بود ولی یه ترسی تو دلم بود ... اگه خدا بازم نی نیمو گرفت چی ؟؟؟ اگه بازم باردار شدم و جنینم رشد نکرد چی و هزار تا فکر جور واجور که تموم این مدتی که خدا اومد این هدیه کوچولو رو بهم بده همه روزه از ذهنم میگذشت اما امروز روز مادر ، منم یک مادرم .... خدا لطفشو شامل حالم کرد تا اون دونه سیب کوچولو بتونه ذره ذره درون من جون بگیره و بزرگتر بشه و الان از یه سیب سرخ کوچولو هم بزرگتر شده ... 

گهگاهی تکونای خفیفی رو حس میکنم ... غرق رویا میشم و مدام دوستای منتظرمو دعا میکنم

روزها رو سپری میکنم به امید اینکه پاره تنم بزرگتر بشه و بتونم در آغوشش بگیرم ، نوازشش کنم و زندگیمو وقفش کنم.

اون روزایی که سرگرم درس و دانشگاه بودم و تمام فکر و ذکرم پروژه هامو کتاب و مدار و کارای فوق برنامه بود هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی شیرین ترین حس توی دنیا این باشه بدون توجه به آرزوهای خودت و تو رویاهات به این فکر کنی که پشتوانه جگرگوشه ات باشی تا به آرزوهاش برسه و پیشرفت کنه.

شایدم مصلحت سختی هایی که کشیدم این بود که بیشتر و بیشتر قدر این نعمتی رو که خدا بهم داده بدونم و یکمی از اون حس بچه بودن فاصله بگیرم و قوی تر بشم و بتونم از یه موجود معصوم و بی پناه مراقبت کنم.

ماه پنجم بارداریم بلطف خدا رو به اتمامه ... شکر خدای مهربون گرچه سختی هایی بود ولی این ماه بخوبی گذشت و مطمئنم ختمی که واسه دوستای گل منتظرم برداشته بودم و هر روز به نیت یکیشون سوره واقعه رو میخوندم بی تاثیر نبود.

از خدا میخوام دامن همه منتظرا خصوصا دوستای گلمو سبز کنه و همه به آرزوهای قشنگشون برسن

از همه دوستای عزیزمم التماس دعا دارم خصوصا واسه دوست عزیزی بنام سمیه جون که چندین ساله منتظره و با وجود 3 تا سقط اینبار هم خدا کوچولوشو ازش گرفت ... واسش دعا کنید خدا بهش صبر بده و بزودی جاشو با یه کوچولوی سالم و صالح پر کنه.

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!
مادر یعنی به تعداد همه روزهای اینده تو، دلواپسی!
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری!
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!
مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن…





شنبه 1393/01/16
م : دست نوشته ای از : ضحی

عید همه مبارکککک !!!

سلام و صد سلام به همه دوستای گلم

اول از همه بابت این تاخیر طولانی معذرت میخوام چرا که بعد از اون حال ناخوشم حسابی گرفتار عید و خرید و مهمونی بودیم تا اینکه امروز بالاخره فرصت شد بیام و یادداشت جدید بذارم

عید رو به همه دوستای گلم تبریک میگم و امیدوارم سال جدید واسه همه خوشی و شادی داشته باشه و همه به آرزوهای قشنگشون برسن ... انشالا که این سال خبر مامان شدن دوستای گلمو بشنومو شادی این روزهای من چند برابر بشه

من و گلپسری هم خوبیم شکر خدا ... راستی خدا داره به ما یه پسملیه شیرین میده که امیدوارم بتونم سالم و بموقع بغلش بگیرم و واسش مامان خوبی باشم



و اما ....

ماه چهارم بارداریم بسختی گذشت ... شروع تهوعای شدید و مشکلات گوارشی که پیدا کرده بودم ... شبها که انگار معده ام تعطیل میکرد و واقعا غذا خوردن واسم مشکل بود بعدشم که بخاطر کوتاهی خودم سرما خوردم ؛ آخه آبجیم سرماخورده بود و یه شب که خونه مامانم بود ماهم رفتیم اونجا و گمونم همون موقع ازش گرفتم آخه چند روز بعدش سرفه های وحشتناکم شروع شد ... خواهرم میگفت دکتر بهش گفته مسری نیست و من خوش خیال هم که فکرشو نمیکردم ممکنه ازش بگیرم با اینکه همسرم مخالف بود بریم خونه مامان رفتیم اونجا و ...

از شدت سرفه کمردرد گرفته بودم و به زور نفس میکشیدم وقتی هم سرفه میکردم انگار استخونای کمرمو خرد میکردن ... شبا هم حتی توی خواب ولم نمیکرد و مجبور بودم موقع سرفه کردن پاشم کمرمو محکم بچسبونم به مبل و سرفه کنم تا جونم بالا نیاد هههه

همه اینها واسم مهم نبود ... دردی که میکشیدم ، سختی هاش ... فقط غصه میخورم که نکنه این سرف ها و این ضعیف شدن به مهمون کوچولوی دلم آسیبی برسونه و همش گریه میکردم و میگفتم اگه کوچولوم چیزیش بشه خودمو نمی بخشم ... در همون روزها بود که رفتم دکتر و صدای قلب کوچولوی نازنینمو شنیدم و قرار شد واسه تعیین طول سرویکس برم سونو

دوشنبه 19 اسفند ؛ 15 هفته و دو روز بودم که رفتم سونو

چقدر واسه سونو استرس کشیدم آخه با دکتر سونوگرافیست بحثمون شد که بماند سر چی شد ... خلاصه اولش گفتن طول سرویکس 29 هست که داشتم سکته میکردم و بعدش که باز سونو شدم گفتن عددش 34 هست و مهمون کوچولوی دل مامان یه گل پسره =))))))

وقتی برگشتم خونه با اینکه اصلا حال خوبی نداشتم و لرز کرده بودم ولی قند تو دلم آب میکردن که حالا دیگه میدونم جوجوی مامان دخملیه یا پسملی ... با اینکه اصلا و ابدا واسم مهم نبود و نیست که خدا چی بهم میده ولی خیلی ذوق داره که جنسیت نی نی رو بدونی ... فقط از خدای مهربون میخوام جوجویی سالم و بموقع بیاد بغلم.

یه ویزیت هم پیش دکتر شرکت رفتم و قرار شد پردنیزولونم رو روزی نصف کنم و بازم آزمایشامو تکرار کنم که قراره 23 همین ماه برم واسه آزمایش.

خدا رو شکر آزمایشای غربالگری سه ماهه اولمم خوب بود و 27 اسفند روز چهارشنبه سوری بازم رفتم آزمایشگاه اریترون و آزمایشات سه ماهه دوم رو انجام دادم ... صبح همون روز موقعی که داشتم ظرف میشستم یه حسی مثل اینکه یه نفر از داخل شکممو قلقلک بده بهم دست داد که شک کردم که نی نی بوده یا نه شبش هم وقتی داشتیم از اصفهان برمیگشتیم خونه بازم همون حسو داشتم اشک تو چشام جمع شد و یه حس خاصی پیدا کردم ، وقتی به همسری گفتم ، گفتش چون آهنگ شاد گذاشتم نی نی مون داره حال میکنه اون تو :)))))))) .... اون موقع 16 هفته ام تموم شده بود.

خلاصه که خریدامو انجام دادیم و عید هم سرگرم مهمونی و عید دیدنی بودیم و این مدت شکرخدا خیلی خوب گذشت.

شنبه ،9 فروردین ؛ دقیقا 18 هفته ام بود که اولین تکونای واضح نی نی رو حس کردم ... همسری سرماخورده بود و آمپول زده بود و خواب بود ... منم شاممو خوردم و کمرم درد گرفته بود به پشت خوابیده بودم و دستم روی شکمم بود که چنتا ضربه از داخل شکمم حس کردم جوری که دستمم اونو حس کرد .... وایییی خدای من خیلی شیرین بود ، همون موقع سجده شکر بجا آوردم و یه حس قشنگی پیدا کرده بودم ... امیدوارم قسمت همه منتظرا خصوصا دوستای گلم بشه.

از اون موقع هم چندبار یه چیزایی حس کردم البته هنوزم کاملا واضح نیست و خیلی خفیفه ولی خب حس خوبی داره که میدونی پاره تنت داره روز بروز بزرگتر میشه و هر لحظه داری به روزی که میتونی تو آغوشت بگیریش نزدیکتر میشی.

انتخاب اسم این پسرک فسقل مامان هم واسه خودش ماجرایی شده ... هر چی اسم همسری انتخاب میکنه من اصلااااا نمیپسندم ... اسمای پیشنهادی منم مورد قبول اون نیست ... فعلا تا این کوچولو اسمش انتخاب بشه علی کوچولوی مامانه ... من رادینو خیلی دوست دارم ولی شوهرگرام به هیچ طریقی راضی نمیشه ... فعلا شایان و کیان و آرش کاندیدا هستن تا ببینیم چی میشه ... البته خانواده من زیاد با آرش موافق نیستن

مثل همیشه از همه دوستای عزیزم التماس دعا دارم و دوست دارم نظرتونو در مورد اسمایی که انتخاب شده بدونم ، در ضمن اگه اسم دیگه ای هم مد نظرتون بود خوشحال میشم نظر بدین


...




شنبه 1392/12/24
م : دست نوشته ای از : ضحی

ماه چهارم بارداری و برونشیت حاد!!!

سلام به همه دوستای گلم

با ورود به ماه چهارم تهوعام شدید شد و احساس میکردم دستگاه گوارشم تعطیل کرده همش حالم خراب بود بعدشم که برونشیت حاد گرفتم و شدیدا سرفه میکردم و ریه هام پر از خلط بود روزای وحشتناکی رو گذروندم واسه همین نتونستم بیام یادداشت جدید بذارم.

دو هفته ای میشه که گرفتار سرفه بودم و حالم اصلا خوب نبود ولی دو سه روزه که شکر خدا حالم بهتر شده البته هنوزم سرفه میکنم ولی همش ریه هامو بخور میدم تا بهتر شم.

یادم که میفته تنم میلرزه که چقدر داغون بودم و حالم خراب بود.

امیدوارم این بهبودی گذرا نباشه و بتونم یکم زندگی کنم.

بدلایلی کسی هم نبود تا بیاد ازم مراقبت کنه واسه همین خیلی سخت بود که خودم مراقب خودم باشم تا خوب بشم.

نوشتنی و حرف زیاد دارم ولی اصلا وقتشو ندارم در همین حد مینویسم تا در فرصت آتی بیام و خاطره این مدتو ثبت کنم.

از همگی التماس دعا دارم

پیشاپیش عیدتون مبارک




شنبه 1392/12/03
م : دست نوشته ای از : ضحی

پایان سه ماهه اول

اصلا باورم نمیشه که سه ماهه اول بارداریمو تموم کردم ... خدا رو هزاران بار شکر میکنم که تا الان بهم لطف کرد و مواظب نی نیم بود تا این سه ماهه پرخطر رو طی کنم ... امروز دقیقا 13 هفته ام تموم شد و رسما امروز اولین روز از چهارمین ماه بارداریمه ... توی خوابمم این روزا رو نمیدیدم ، هرچند هنوزم باید خیلی مواظب باشم و راه درازی در پیش رو دارم ولی خب واسه من که انقدر پیشرفت بارداریم کم بود که جنین تشکیل نمیشد و همون اول بارداریم متوقف میشد همینشم جای شکر دارههه

پس خداجونم بی نهایت ممنونمممممممم!!!!!


سه شنبه 29 بهمن ماه رفتم سونوگرافی نفیس اصفهان ... با اینکه ساعت 10 صبح نوبت داشتم ولی حدودا ساعت 12 نوبتم شد ... در اتاق سونو باز بود و مانیتور جوری به بالای دیوار نصب شده بود که میشد از بیرون اتاق سونوی بقیه رو دید ؛ منم تو این مدت که منتظر بودم نی نی خانمایی که میرفتن داخل رو میدیدم و ذوقشونو میکردم و با خودم میگفتم خدایا یعنی منم امروز با دل شاد بر میگردم خونه؟؟

سوره ضحی رو آروم با خودم زمزمه میکردم تا اینکه بالاخره نوبت من شد و رفتم داخل ، همسری هم باهام اومد و بهش گفتم که از مانیتور فیلم بگیره ولی میترسیدم سونوم خوب نباشه و پشیمون بودم که چرا اینکارو ازش خواسته بودم ولی دیگه خودمو سپردم دست خدا و روی تخت دراز کشیدم.

وای که چه حسی داشت وقتی مانیتور تصویر یه جنین کوچولو رو نشون داد ... یه لحظه عظمت و قدرت خدا رو حس کردم که ما رو چطور آفریده ... از اون حس به تخت میخکوب شده بودم و خدا رو شکر میکردم و برای دوستای گلم و همه منتظرا دعا میکردم با خودم میگفتم خدای بزرگمون حتی وقتی انقدر ضعیف و بی قدرتیم هوامونو داره و همراهمونه چرا گاهی یادمون میره که چه پشتوانه قدرتمندی داریمممم.

البته کمی نگران بودم آخه دوستام که واسه ان تی میرفتن تعریف میکردن که جنین دست و پاشو تکون میده و حرکت میکنه ولی نی نی من خیلی آروم یه جا خوابیده بود ؛ وقتی از دکتر پرسیدم که سونوم خوبه جواب داد همه چیز خوبه و احتمالا پسره ولی هنوز قطعی نیست.

خیلییییی خیلیییی احساساتی شده بودم هم بخاطر لطفی که خدا در حقم کرده بود و هم از اینکه یه آدم کوچولوی 12 هفته ای رو میدیدم و دیدن قدرت خدا حالمو دگرگون کرده بود.

توی اولین سونوم نی نی کوچولوم نیم هفته عقب بود از تاریخ LMP بود ولی اینبار شکرخدا یک روز هم جلوتر بود و 12 هفته و 4 روزم بود و اندازشم تقریبا 6 سانتیمتر بود.

ازاتاق که بیرون اومدیم دیگه کنترل اشکامو از دست داده بودم و همش شکر خدا رو میگفتم و دوستای گلمو دعا میکردم.

بعدشم رفتیم آزمایشگاه اریترون و آزمایشای غربالگری رو انجام دادم که اونم 8 اسفند ماه جوابش آماده میشه.

تصمیم داشتم اسم وبلاگمو تغییر بدم و بذارم "داستان جوانه زدن امید" چون خدا در شرایطی که اصلا فکرشو نمیکردم لطفشو شامل حالم کرد البته ناامید نبودم و خودمو سپرده بودم دست خدا و راضی بودم به رضای خودش.

امروز این کارو انجام دادمو اسم وبلاگمو تغییر دادم البته پیشوند سقط مکرر هنوزم همراهش هست بخاطر اینکه کسایی که شرایط خودمو دارن بتونن راحت اینجا رو پیدا کنن و شاید مطالبم بدردشون بخوره.

از همه دوستای گلم که این مدت همراهم بودن و واسم دعا کردن بینهایت ممنونم و دعا میکنم که بزودی اونایی شون که هنوز منتظرن خدا دلشونو شاد کنه.


امیدوارم همه مون بتونیم از آزمایشای خدا سربلند بیرون بیاییم چرا که قطعا خدا ما رو خیلی دوست داشته که امتحانمون کرده.

همچنان محتاج دعاهاتون هستم ...

خدای خوبم به همه مون کمک کن ....




پنجشنبه 1392/12/01
م : دست نوشته ای از : ضحی

سونوی ان تی و باز هم امید بودنش

سلام به همه دوستای گلممم

اومدم کلی مطلب نوشتم متاسفانه همه اش پرید ))))):

سه شنبه رفتم سونوی ان تی و شکر خدا همه چیز خوب بود و نی نی مو دیدم و کلی واسه دوستای گلم دعا کردم که این روزو ببینن

گفتم این خبر خوبو به دوستانم بدم انشاالا مفصل توضیح میدم ... اعصابم خرد شد که یادداشتم پرید





شنبه 1392/11/19
م : دست نوشته ای از : ضحی

باز هم صدای بودنش ....

خداجونم شکرتتتتتتت ... نمیدونم چطور ازت تشکر کنم خدای خوبم ... ممنونم که مواظب کوچولوم هستی و کمکم کردی که تا به امروز بتونم میزبان مهمون کوچولوت باشم.

سه شنبه 15 بهمن ماه ساعت 7 شب نوبت دکتر داشتم ... گویا خانم دکتر یه عمل اورژانسی واسشون پیش اومده بوده و تازه از بیمارستان برگشته بودن ... منم که نوبت 60 و آخرین نفر بودم.

حدودای 10 بود که همسری رفت ساندویج فلافل گرفتو تو ماشین زدیم بر بدن ، چقدر هم چسبید ... تا ساعت 11و نیم تو مطب نشسته بودم و کلافه از انتظار و کمردردی که پیدا کرده بودم.

خلاصه که بالاخره نوبت من شد ، تو این چند ساعت همش با خودم فکر میکردم که به دکتر بگم واسم سونو بنویسه که برم و خیالم راحت بشه یه حس بدی پیدا کرده بودمو فکر میکردم نی نیم تنهام گذاشته آخه چند روزی بود همون یه کوچولو حالت تهوعم نداشتم.

بعدش خانم دکتر واسم تشکیل پرونده دادنو کلی با هم صحبت کردیمو ازم خواست روی تخت دراز بکشم تا با سونو کیت صدای قلبشو بشنوه البته گفتن احتمالش هست شنیده نشه ولی بازم شنیدنش خیلی بهتره ... خودم که فکر میکردم نشه ولی وقتی دستگاهو رو شکمم گذاشت چند ثانیه بعدش صدای تالاپ تولوپ قلب پاره تنمو شنیدم ...واییییییییییی خدای من شکرت ... خیالم راحت شد ... همسری هم که دیگه کلافه شده بود اومده بود داخل مطب و بعدش که از اتاق اومدم بیرون بهم گفت که اونم صداشو شنیده.

قرار شد که آخر ماه برم واسه سونوی ان تی و آزمایشات غربالگری و داروهامم که تموم شده بودن واسم نوشت و رفتیم داروخانه و گرفتیم ... البته نمیدونم چرا فقط 20 تا از هپارینام تایید شد و دکتر داروخانه گفت تا 80 روز دیگه بیمه تایید نمیکنه و باید 20 تا 20 تا بیای بگیری!!!!!

ساعت 12ونیم شب هر دو خسته و کلافه خواب برگشتیم خونه ولی اون شب یه خواب راحتی داشتم بخاطر اینکه واسه بار دوم از وجود نی نیم مطمئن شده بودم.

امروز به لطف خدا 11 هفته ام تموم شد ... هنوزم باورم نمیشه که تا اینجا پیش اومدم ... حتی از دوستام میپرسیدم که مطمئنا اون صدای قلب از نی نی بوده ؟؟؟ ممکنه صدای نبض خودم بوده باشه؟؟؟؟؟

البته جرئت نکردم این سوالو از دکتر بپرسم چون مطمئنا بهم میخندید ولی 2-3 روز طول کشید تا باور کنم واقعی بوده!!!!!

مثل اونایی که یه اتفاقی واسشون میفته و خودشونو نیشگون میگیرن که مطمئن بشن خواب نیستن همش تو فکر خودم میگفتم یعنی واقعیت بوده؟؟؟

البته هنوزم دلشوره ان تی رو دارم و امیدوارم اونم خوب خوب باشه

*************

خداجونم به همه منتظرا کمک کن تا این روزها رو ببینن

برکتت رو شامل حال همه مون کن خدای عزیزم


پ ن : دیروز اولین سالگرد وبلاگم بود ... یکسال از اون روزی که تصمیم گرفتم وبلاگمو درست کنم تا هم خاطراتمو ثبت کنمو هم بتونم به بقیه دوستانم کمک کنم میگذره ... امیدوارم این وبلاگ بتونه به بقیه کسایی که شرایط منو دارن روحیه بده تا تلاششونو بکنن تا نی نی هاشونو در آغوش بگیرن ... تو این راه سخت صبر داشته باشن تا انشالا به خواسته شون برسن ... ///






دوشنبه 1392/11/14
م : دست نوشته ای از : ضحی

اولین سونو در هشت هفتگی

سلام به همه دوستای عزیزم

از دعاها و تبریکاتتون خیلی خیلی ممنونممممممم

و از خدا واسه همه تون بهترینها رو آرزو میکنم

با عرض معذرت که نتونستم زودتر بیام و خاطره شنبه رو ثبت کنم ، فاطمه عزیزمم که همش گله داره که چرا انقدر کم مینویسم!

یه مسائلی پیش اومد که نشد دیگه ... انشالا از این به بعد زودتر وبلاگمو به روز میکنم

چند روزی بود که حالت تهوع داشتم و دستامو بدنم لرزش داشت که گمونم از عوارض پردنیزولونه (آخه قبلا هم که مصرف میکردم دستام لرزش داشت و همش بدنم در حال لرزش بود) و همینطور اینکه زیاد دل و دماغ نوشتن نداشتم آخه نی نی دوست عزیزم گلی بخاطر بی مسئولیتی و اشتباه دکترش آسمونی شد و خیلی از این بابت ناراحتم و از خدا میخوام بهش صبر و آرامش بده.

و اما شنبه ؛

28 دیماه ساعت 8ونیم از خونه زدیم بیرون ، برف خوشگلی در حال باریدن بود و جاده بشدت لغزنده و خطرناک بود ... مدام خاطرات پارسال واسم زنده میشد که همین موقع ها بود که همش در حال رفت و آمد به اصفهان بودیم واسه دیدن دکتر قهیری و شرکت و رفتن به آزمایشگاه ، چه روزای تلخی بود ... دقیقا توی یکی از اون روزا بود که برای اولین بار واسه دکتر رفتنا صبح خیلی خیلی زود از خونه زدیم بیرون و هوا تاریک و برفی بود و چقدر دل من غم داشت ... اما اینبار با یه حس امیدی ته دلم ، داشتم میرفتم دکتر آخه شب قبلش و همینطور صبح زود یه کوچولو حالت تهوع داشتم البته خیلی خیلی کم ولی بهم امید میداد که همه چیز خوبه

ساعت حدود 11 بود که رسیدیم مرکز باروری ناباروری مشتاق و واسه دکتر پورعلی بهم نوبت دادن تا حدودای 12ونیم  منتظر بودم تا نوبتم بشه که از شانس ما یکی از آشناهای دورمون صاف اومد نشست رو صندلی کنار من ، هردومون سلام و احوالپرسی کردیم و مشخص بود که طرف از دیدن من جاخورد البته خودمم همین حسو داشتم واسه همین دیگه به هم نگاه نکردیم و بعدش شوهرش اومد صداش زد و بدون خداحافظی پاشد و رفت ، تو دلم داشتم حرص میخوردم که چرا اینجوری شد و این فکرا که یه باره یادم افتاد الان باید برم سونو و یه حس ترسی بازم وجودمو فرا گرفت ... تا اینکه بالاخره اسممو پیج کردنو رفتم تو اتاق و واسه سونوی واژینال رو تخت دراز کشیدم ... یه حس خوف و رجایی داشتم ، هم ترس و دلشوره ، هم یه حس امیدواری که خانم دکتر بالاخره سونو رو انجام داد و داشت در مورد سقطام سوال میپرسید که مشخص بود خوشحاله ... خدا رو شکر زیاد طول نکشید و سریع دکتر قلبشو دید ازش پرسیدم جنین هست؟گفت بله قلبشم داره میزنه ازش پرسیدم میشه ببینم؟ مانیتورو به سمت چرخوند و کاملا مشخص بود که یه چیزی داره تکون میخوره و بهم گفت اون چیز سفیدی که داخل یه قسمت سیاه رنگه جنینه که توی ساکشه و این تکونا هم تکونای قلبش هست ... چقدر اون لحظه ذوق زده شدم و خواشتم صدای قلبشو واسم بذاره که گفت شاید شنیده نشه آخه خیلی کوچولوئه الان ولی با این حال سریع دستگاه رو تنظیم کرد و یه صدای توپ توپ کوچولو شنیده میشد که مشخص بود صدای قلب یه موجود کوچولوئه ... وای چه حس قشنگی بود همونجا واسه همه منتظرا خصوصا دوستای عزیزم دعا کردمو از خدا خواستم بزودی این روز رو ببینن

بعدش خانم دکتر بهم گفتن که همه چیز خوبه و دو هفته دیگه بازم برم پیششون و بجای آمپول پروژسترون خواستم که شیافشو واسم بنویسن ... اول از همه زنگ زدم به همسری و بهش گفتم من کارم تموم شده و ذوقمو تو صدام نشون دادم تا بفهمه همه چیز خوب بوده و بعدش به مهسای گلم پیام دادم تا به دوستام خبر بده.

عصرشم جواب آزمایشامو بردم واسه دکتر شرکت که گفتن همه چیز خوب خوبه فقط چون تیروئیدم(tsh) مقدارش 3.9 بود گفتن باید بجز جمعه ها روزی نصفه لووتیروکسین مصرف کنم آخه رنجش نرمال بود ولی توی بارداری باید حداکثر مقدارش 2 باشه

خلاصهههه شب برگشتیم خونه و حسابی خسته و کوفته شده بودم ولی ارزششو داشت چون یکمی از اون همه فکر و خیالی که داشتم کم شده بود.

از اون روز خدا رو شکر همه چیز بخوبی پیش رفته چند روزی رو حالت تهوع داشتم که خیلی خیلی کم بود و دو بار هم ترشحاتم زردرنگ شد که یکمی استرس گرفتم ... شنبه هم دل و کمردرد بدی پیدا کردم که از غصه داشتم می مردم و یکشنبه تو شهر خودمون رفتم دکتر ولی نوبتم نشد و فقط تونستم واسه فردا ساعت 7 نوبت بگیرم.

چند روزی هم بود که بشدت بداخلاق و عصبی بودم که گمونم بخاطر تغییرات هورمونی باشه ... نمیدونم چرا هنوز حس مادری پیدا نکردم چند روز که تهوع داشتم همش به اتاق نی نی فکر میکردمو اینکه چه کارایی باید انجام بدم ولی الان میترسم بهش فکر کنم ... همسری هم هنوز میترسه ذوقشو نشون بده و فقط چندبار پیش اومد که درمورد نی نی حرف بزنیم ... خلاصه که مثل همیشه توکلم بخدای مهربونه و ازش میخوام نی نیم سالم و سلامت باشه و منتظرم فردا که میرم دکتر ببینم میگه کی برم سونو ... احتمالا آخر ماه هم سونوی ان تیم هست و انشالا بازم نی نی رو دیدم بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.

امروز دقیقا 10 هفته و 2 روزم بود که بخاطر گذشتن این روزها و رسیدن به این هفته خدا رو هزاران هزار بار شکر میکنم و ازش میخوام کمکم کنه بتونم تا آخر راه برم

مثل همیشه به دعاهاتون محتاجم و واسه همه تون بهترینها رو آرزو میکنم

انشالا خدا دامن همه منتظرا رو با نی نی های سالم و صالح سبز کنه

آمین




یکشنبه 1392/10/29
م : دست نوشته ای از : ضحی

عیدی زیبا


سلام به همه دوستای گل خودم

خدا رو هزاااااااراااااااان بار شکر بخاطر این عیدی قشنگی که بهم داد

عیدی من :

شنیدن صدای تپش قلب یه موجود کوچولو تو وجود خودم

انشالا خدا قسمت همه منتظرا بکنه

از دعاهای همه تون ممنونم

به زودی میام مفصلا توضیح میدم


عیدتون مبارک

التماس دعا




شنبه 1392/10/21
م : دست نوشته ای از : ضحی

سلام!!!

سلام به همه دوستای گل خودم

اومدم بهتون بگم من این هفته نرفتم سونو ... امروز 7 هفته ام تموم میشه ... دعا کنید تا الان دیگه قلب کوچولومم تشکیل شده باشه ... گفتم هفته 8 برم تا خیالم راحت تر باشه ... شنبه هفته آینده میرم واسه سونوی قلب ... احتمالا تا برگردم خونه دیگه شب شده ... انشالا که خدا عیدی مو بده و روز عید یعنی یکشنبه بیام و با یه خبر خوش یادداشت جدید بذارم

از همه تون التماس دعا دارم

پس تا روز عید ...





دوشنبه 1392/10/16
م : دست نوشته ای از : ضحی

حس رهایی !

از دیشب خیلی به خودم و افکارم مسلط شدم ... خدایا صدهزار مرتبه شکرت ... راستش همچنان فکرم بخاطر نداشتن علائم بارداری منحرف میشه ولی کلا بیخیالش شدم ... دیروز و دیشب در مورد نداشتن علائم بارداری و بعضی چیزای دیگه ( که نگم بهتره ) سرچ میکردم که تصادفی به این وبلاگ برخوردم:

http://amirhoseine-mamanobaba.niniweblog.com

امیرحسینم اجابت سالها دعا

واقعا با خوندن این وبلاگ به آرامش رسیدم ... جدا وقتی که خدا میخواد آسمون هم به زمین بیاد چیزی که باید اتفاق میفته ... این مامان عزیز هم مثل اینکه اصلا علائم بارداری نداشته و به خاطر این مساله خیلی نگران بوده ... همینطور خیلی از دوستای اینترنتیم میگن که واسه اونا هم علائم از هفته 8-9 شروع شده و یا شاید خیلی علائم نداشتن ؛ منم کلا دیگه در قید چک کردن علائمم نیستم ، منی که روزی صد بار سینه هامو چک میکردم که هنوز حساس هست یا نه؟

میدونم اگه خدا بخواد این نخود کوچولو واسم بمونه خواستنش کافیه که همه چیز بخوبی پیش بره ... جدا که گاهی توکل میکنیم ولی اعتمادمون به خدا صد در صد نیست ... منم مثل قضیه بارداریم که درست در زمانی که انتظارشو نداشتم باردار شدم اعتماد کامل به خدا میکنم و به اونچه که داره واسم مقدر میکنه راضیم ...

گاهی برای بدست آوردن چیزی ، باید از اون گذشت ... شاید اگه مادر حضرت موسی طفل معصومشو به نیل نمیسپرد دوباره اونو بدست نمی آورد

منم این نخود کوچولوی بی پناهو میسپرم دست خود خدا که بهترین محافظت کنندگانه !!!

خدایا زبونم از شکر تک تک نعمت هایی که بهم دادی قاصره

خدایا شکرتتتتتتتتتتتت