شارژ ایرانسل

فال حافظ


دوشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۰۹
م : دست نوشته ای از : ضحی

نیاز به طراح سایت

سلامممممم اینجا خونه ما من مامان آرین کوچولو با نام مستعار ضحی .... مدتی بود که بلاگفام مشکل پیدا کرده بود و نمیتونستم مطلب جدید بذارم حتی به یادداشت قبلیم و نظراتشم دسترسی ندارم شاید خیلیا نظر دادن ولی متاسفانه نمیتونم بهش دسترسی داشته باشم شاید این یادداشت از آخرین یادداشتهام باشه .... هفته پیش یه ایمیل دریافت کردم از دوست عزیزی از خرم آباد که واسه درمان به اصفهان میاد و شکرخدا وبلاگ من کمکی کرده که بعد از سه سقط خدا فرشته کوچولویی بهش بده اونم اسم فرشتشو آرین میذاره وقتی پیامشو هوندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم شاید در فرصتی متنشو بذارم بخاطر همین تصمیم گرفتم که سایت رسمی واسه وبلاگم داشته باشم جایی که کسایی مثل ما دور هم جمع بشن و به همدیگه کمک کنن تا به فرشته های کوچولوشون برسن از کسایی که میتونن کمک کنن تا یه سایت در این زمینه درست بشه میخوام همینجا پیغام بذارن .... این روزها انقدر با پسری مشغولم که نمیرسم حتی یه یادداشت تو دفتر خاطراتش بنویسم شکر خدا هردو خوبیم و از صبح تا شب با این کوچولوی خوشگل و شیطون حسابی تو سر و مغز هم میزنیم امیدوارم خدا همه خانمای منتظر رو مثل من از دست یه فرشته تخص کنجکاو کچل کنه =)))))

 

 

 

 

 

 




چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۷
م : دست نوشته ای از : ضحی

سلام :)))) بزودی آپم وبلاگم مشکل پیدا کرده




پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۲/۰۱
م : دست نوشته ای از : ضحی

سونوی ان تی و باز هم امید بودنش

سلام به همه دوستای گلممم

اومدم کلی مطلب نوشتم متاسفانه همه اش پرید ))))):

دوشنبه رفتم سونوی ان تی و شکر خدا همه چیز خوب بود و نی نی مو دیدم و کلی واسه دوستای گلم دعا کردم که این روزو ببینن

گفتم این خبر خوبو به دوستانم بدم انشاالا مفصل توضیح میدم ... اعصابم خرد شد که یادداشتم پرید





شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۹
م : دست نوشته ای از : ضحی

باز هم صدای بودنش ....

خداجونم شکرتتتتتتت ... نمیدونم چطور ازت تشکر کنم خدای خوبم ... ممنونم که مواظب کوچولوم هستی و کمکم کردی که تا به امروز بتونم میزبان مهمون کوچولوت باشم.

سه شنبه 15 بهمن ماه ساعت 7 شب نوبت دکتر داشتم ... گویا خانم دکتر یه عمل اورژانسی واسشون پیش اومده بوده و تازه از بیمارستان برگشته بودن ... منم که نوبت 60 و آخرین نفر بودم.

حدودای 10 بود که همسری رفت ساندویج فلافل گرفتو تو ماشین زدیم بر بدن ، چقدر هم چسبید ... تا ساعت 11و نیم تو مطب نشسته بودم و کلافه از انتظار و کمردردی که پیدا کرده بودم.

خلاصه که بالاخره نوبت من شد ، تو این چند ساعت همش با خودم فکر میکردم که به دکتر بگم واسم سونو بنویسه که برم و خیالم راحت بشه یه حس بدی پیدا کرده بودمو فکر میکردم نی نیم تنهام گذاشته آخه چند روزی بود همون یه کوچولو حالت تهوعم نداشتم.

بعدش خانم دکتر واسم تشکیل پرونده دادنو کلی با هم صحبت کردیمو ازم خواست روی تخت دراز بکشم تا با سونو کیت صدای قلبشو بشنوه البته گفتن احتمالش هست شنیده نشه ولی بازم شنیدنش خیلی بهتره ... خودم که فکر میکردم نشه ولی وقتی دستگاهو رو شکمم گذاشت چند ثانیه بعدش صدای تالاپ تولوپ قلب پاره تنمو شنیدم ...واییییییییییی خدای من شکرت ... خیالم راحت شد ... همسری هم که دیگه کلافه شده بود اومده بود داخل مطب و بعدش که از اتاق اومدم بیرون بهم گفت که اونم صداشو شنیده.

قرار شد که آخر ماه برم واسه سونوی ان تی و آزمایشات غربالگری و داروهامم که تموم شده بودن واسم نوشت و رفتیم داروخانه و گرفتیم ... البته نمیدونم چرا فقط 20 تا از هپارینام تایید شد و دکتر داروخانه گفت تا 80 روز دیگه بیمه تایید نمیکنه و باید 20 تا 20 تا بیای بگیری!!!!!

ساعت 12ونیم شب هر دو خسته و کلافه خواب برگشتیم خونه ولی اون شب یه خواب راحتی داشتم بخاطر اینکه واسه بار دوم از وجود نی نیم مطمئن شده بودم.

امروز به لطف خدا 11 هفته ام تموم شد ... هنوزم باورم نمیشه که تا اینجا پیش اومدم ... حتی از دوستام میپرسیدم که مطمئنا اون صدای قلب از نی نی بوده ؟؟؟ ممکنه صدای نبض خودم بوده باشه؟؟؟؟؟

البته جرئت نکردم این سوالو از دکتر بپرسم چون مطمئنا بهم میخندید ولی 2-3 روز طول کشید تا باور کنم واقعی بوده!!!!!

مثل اونایی که یه اتفاقی واسشون میفته و خودشونو نیشگون میگیرن که مطمئن بشن خواب نیستن همش تو فکر خودم میگفتم یعنی واقعیت بوده؟؟؟

البته هنوزم دلشوره ان تی رو دارم و امیدوارم اونم خوب خوب باشه

*************

خداجونم به همه منتظرا کمک کن تا این روزها رو ببینن

برکتت رو شامل حال همه مون کن خدای عزیزم


پ ن : دیروز اولین سالگرد وبلاگم بود ... یکسال از اون روزی که تصمیم گرفتم وبلاگمو درست کنم تا هم خاطراتمو ثبت کنمو هم بتونم به بقیه دوستانم کمک کنم میگذره ... امیدوارم این وبلاگ بتونه به بقیه کسایی که شرایط منو دارن روحیه بده تا تلاششونو بکنن تا نی نی هاشونو در آغوش بگیرن ... تو این راه سخت صبر داشته باشن تا انشالا به خواسته شون برسن ... ///






دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۴
م : دست نوشته ای از : ضحی

اولین سونو در هشت هفتگی

سلام به همه دوستای عزیزم

از دعاها و تبریکاتتون خیلی خیلی ممنونممممممم

و از خدا واسه همه تون بهترینها رو آرزو میکنم

با عرض معذرت که نتونستم زودتر بیام و خاطره شنبه رو ثبت کنم ، فاطمه عزیزمم که همش گله داره که چرا انقدر کم مینویسم!

یه مسائلی پیش اومد که نشد دیگه ... انشالا از این به بعد زودتر وبلاگمو به روز میکنم

چند روزی بود که حالت تهوع داشتم و دستامو بدنم لرزش داشت که گمونم از عوارض پردنیزولونه (آخه قبلا هم که مصرف میکردم دستام لرزش داشت و همش بدنم در حال لرزش بود) و همینطور اینکه زیاد دل و دماغ نوشتن نداشتم آخه نی نی دوست عزیزم گلی بخاطر بی مسئولیتی و اشتباه دکترش آسمونی شد و خیلی از این بابت ناراحتم و از خدا میخوام بهش صبر و آرامش بده.

و اما شنبه ؛

28 دیماه ساعت 8ونیم از خونه زدیم بیرون ، برف خوشگلی در حال باریدن بود و جاده بشدت لغزنده و خطرناک بود ... مدام خاطرات پارسال واسم زنده میشد که همین موقع ها بود که همش در حال رفت و آمد به اصفهان بودیم واسه دیدن دکتر قهیری و شرکت و رفتن به آزمایشگاه ، چه روزای تلخی بود ... دقیقا توی یکی از اون روزا بود که برای اولین بار واسه دکتر رفتنا صبح خیلی خیلی زود از خونه زدیم بیرون و هوا تاریک و برفی بود و چقدر دل من غم داشت ... اما اینبار با یه حس امیدی ته دلم ، داشتم میرفتم دکتر آخه شب قبلش و همینطور صبح زود یه کوچولو حالت تهوع داشتم البته خیلی خیلی کم ولی بهم امید میداد که همه چیز خوبه

ساعت حدود 11 بود که رسیدیم مرکز باروری ناباروری مشتاق و واسه دکتر پورعلی بهم نوبت دادن تا حدودای 12ونیم  منتظر بودم تا نوبتم بشه که از شانس ما یکی از آشناهای دورمون صاف اومد نشست رو صندلی کنار من ، هردومون سلام و احوالپرسی کردیم و مشخص بود که طرف از دیدن من جاخورد البته خودمم همین حسو داشتم واسه همین دیگه به هم نگاه نکردیم و بعدش شوهرش اومد صداش زد و بدون خداحافظی پاشد و رفت ، تو دلم داشتم حرص میخوردم که چرا اینجوری شد و این فکرا که یه باره یادم افتاد الان باید برم سونو و یه حس ترسی بازم وجودمو فرا گرفت ... تا اینکه بالاخره اسممو پیج کردنو رفتم تو اتاق و واسه سونوی واژینال رو تخت دراز کشیدم ... یه حس خوف و رجایی داشتم ، هم ترس و دلشوره ، هم یه حس امیدواری که خانم دکتر بالاخره سونو رو انجام داد و داشت در مورد سقطام سوال میپرسید که مشخص بود خوشحاله ... خدا رو شکر زیاد طول نکشید و سریع دکتر قلبشو دید ازش پرسیدم جنین هست؟گفت بله قلبشم داره میزنه ازش پرسیدم میشه ببینم؟ مانیتورو به سمت چرخوند و کاملا مشخص بود که یه چیزی داره تکون میخوره و بهم گفت اون چیز سفیدی که داخل یه قسمت سیاه رنگه جنینه که توی ساکشه و این تکونا هم تکونای قلبش هست ... چقدر اون لحظه ذوق زده شدم و خواشتم صدای قلبشو واسم بذاره که گفت شاید شنیده نشه آخه خیلی کوچولوئه الان ولی با این حال سریع دستگاه رو تنظیم کرد و یه صدای توپ توپ کوچولو شنیده میشد که مشخص بود صدای قلب یه موجود کوچولوئه ... وای چه حس قشنگی بود همونجا واسه همه منتظرا خصوصا دوستای عزیزم دعا کردمو از خدا خواستم بزودی این روز رو ببینن

بعدش خانم دکتر بهم گفتن که همه چیز خوبه و دو هفته دیگه بازم برم پیششون و بجای آمپول پروژسترون خواستم که شیافشو واسم بنویسن ... اول از همه زنگ زدم به همسری و بهش گفتم من کارم تموم شده و ذوقمو تو صدام نشون دادم تا بفهمه همه چیز خوب بوده و بعدش به مهسای گلم پیام دادم تا به دوستام خبر بده.

عصرشم جواب آزمایشامو بردم واسه دکتر شرکت که گفتن همه چیز خوب خوبه فقط چون تیروئیدم(tsh) مقدارش 3.9 بود گفتن باید بجز جمعه ها روزی نصفه لووتیروکسین مصرف کنم آخه رنجش نرمال بود ولی توی بارداری باید حداکثر مقدارش 2 باشه

خلاصهههه شب برگشتیم خونه و حسابی خسته و کوفته شده بودم ولی ارزششو داشت چون یکمی از اون همه فکر و خیالی که داشتم کم شده بود.

از اون روز خدا رو شکر همه چیز بخوبی پیش رفته چند روزی رو حالت تهوع داشتم که خیلی خیلی کم بود و دو بار هم ترشحاتم زردرنگ شد که یکمی استرس گرفتم ... شنبه هم دل و کمردرد بدی پیدا کردم که از غصه داشتم می مردم و یکشنبه تو شهر خودمون رفتم دکتر ولی نوبتم نشد و فقط تونستم واسه فردا ساعت 7 نوبت بگیرم.

چند روزی هم بود که بشدت بداخلاق و عصبی بودم که گمونم بخاطر تغییرات هورمونی باشه ... نمیدونم چرا هنوز حس مادری پیدا نکردم چند روز که تهوع داشتم همش به اتاق نی نی فکر میکردمو اینکه چه کارایی باید انجام بدم ولی الان میترسم بهش فکر کنم ... همسری هم هنوز میترسه ذوقشو نشون بده و فقط چندبار پیش اومد که درمورد نی نی حرف بزنیم ... خلاصه که مثل همیشه توکلم بخدای مهربونه و ازش میخوام نی نیم سالم و سلامت باشه و منتظرم فردا که میرم دکتر ببینم میگه کی برم سونو ... احتمالا آخر ماه هم سونوی ان تیم هست و انشالا بازم نی نی رو دیدم بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.

امروز دقیقا 10 هفته و 2 روزم بود که بخاطر گذشتن این روزها و رسیدن به این هفته خدا رو هزاران هزار بار شکر میکنم و ازش میخوام کمکم کنه بتونم تا آخر راه برم

مثل همیشه به دعاهاتون محتاجم و واسه همه تون بهترینها رو آرزو میکنم

انشالا خدا دامن همه منتظرا رو با نی نی های سالم و صالح سبز کنه

آمین




یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۹
م : دست نوشته ای از : ضحی

عیدی زیبا


سلام به همه دوستای گل خودم

خدا رو هزاااااااراااااااان بار شکر بخاطر این عیدی قشنگی که بهم داد

عیدی من :

شنیدن صدای تپش قلب یه موجود کوچولو تو وجود خودم

انشالا خدا قسمت همه منتظرا بکنه

از دعاهای همه تون ممنونم

به زودی میام مفصلا توضیح میدم


عیدتون مبارک

التماس دعا




شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۱
م : دست نوشته ای از : ضحی

سلام!!!

سلام به همه دوستای گل خودم

اومدم بهتون بگم من این هفته نرفتم سونو ... امروز 7 هفته ام تموم میشه ... دعا کنید تا الان دیگه قلب کوچولومم تشکیل شده باشه ... گفتم هفته 8 برم تا خیالم راحت تر باشه ... شنبه هفته آینده میرم واسه سونوی قلب ... احتمالا تا برگردم خونه دیگه شب شده ... انشالا که خدا عیدی مو بده و روز عید یعنی یکشنبه بیام و با یه خبر خوش یادداشت جدید بذارم

از همه تون التماس دعا دارم

پس تا روز عید ...





دوشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۶
م : دست نوشته ای از : ضحی

حس رهایی !

از دیشب خیلی به خودم و افکارم مسلط شدم ... خدایا صدهزار مرتبه شکرت ... راستش همچنان فکرم بخاطر نداشتن علائم بارداری منحرف میشه ولی کلا بیخیالش شدم ... دیروز و دیشب در مورد نداشتن علائم بارداری و بعضی چیزای دیگه ( که نگم بهتره ) سرچ میکردم که تصادفی به این وبلاگ برخوردم:

http://amirhoseine-mamanobaba.niniweblog.com

امیرحسینم اجابت سالها دعا

واقعا با خوندن این وبلاگ به آرامش رسیدم ... جدا وقتی که خدا میخواد آسمون هم به زمین بیاد چیزی که باید اتفاق میفته ... این مامان عزیز هم مثل اینکه اصلا علائم بارداری نداشته و به خاطر این مساله خیلی نگران بوده ... همینطور خیلی از دوستای اینترنتیم میگن که واسه اونا هم علائم از هفته 8-9 شروع شده و یا شاید خیلی علائم نداشتن ؛ منم کلا دیگه در قید چک کردن علائمم نیستم ، منی که روزی صد بار سینه هامو چک میکردم که هنوز حساس هست یا نه؟

میدونم اگه خدا بخواد این نخود کوچولو واسم بمونه خواستنش کافیه که همه چیز بخوبی پیش بره ... جدا که گاهی توکل میکنیم ولی اعتمادمون به خدا صد در صد نیست ... منم مثل قضیه بارداریم که درست در زمانی که انتظارشو نداشتم باردار شدم اعتماد کامل به خدا میکنم و به اونچه که داره واسم مقدر میکنه راضیم ...

گاهی برای بدست آوردن چیزی ، باید از اون گذشت ... شاید اگه مادر حضرت موسی طفل معصومشو به نیل نمیسپرد دوباره اونو بدست نمی آورد

منم این نخود کوچولوی بی پناهو میسپرم دست خود خدا که بهترین محافظت کنندگانه !!!

خدایا زبونم از شکر تک تک نعمت هایی که بهم دادی قاصره

خدایا شکرتتتتتتتتتتتت




شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۴
م : دست نوشته ای از : ضحی

روزهایی به درازای سالها!

قبلا فکر میکردم انتظار واسه باردار شدن خیلی سخته ... الان میبینم واسه ماها که تجربه سقط رو داشتیم گذر روزها تو بارداری خصوصا روزهایی مثل الان که هنوز چیزی مشخص نیست عذاب آوره

نمیدونم چرا با وجود اینکه توکلم بخداست گاهی دلشوره عجیبی میگیرم ... یه خرده اش واسه اینه که همسری هم حساس شده و گاهی میگه کاش سرمم زده بودی , نمیخوای بازم آزمایش بتا رو تکرار کنی و از این حرفا ... طفلی حتی شبا خواب نداره دیگه ... خودم میفهمم که نگرانه ولی میخواد نشون نده.

و بیشتر از این نگرانم که هنوز علامتی از بارداری ندارم !!! نمیدونم طبیعیه یا نه ؟؟؟

امروز 6 هفته ام تموم شد خودمم حس میکنم واسه علائم زود باشه ولی اگه شروع میشد خیالم راحت تر بود.

البته وقتی فکرشو میکنم میبینم این بار بارداریم با سری های قبل فرق میکنه !! دل و کمردرد ندارم و علائم زودهنگام نداشتم ... آخه بار اول از همون اول علائم داشتم که ناگهانی قطع شدن و به دلم امید میدم که انشالا این بار دیگه مثل دفعه های قبل نیست و یه چیز دیگه بتامم خوب بود ولی خاطره تجربه های تلخ گذشته دست از سرم بر نمیداره و مدام افکار نا خوشایند به ذهنم خطور میکنه ... نمیدونم شاید اگه سونومو برم و قلب تشکیل شده باشه آروم تر بشم آخه هیچوقت بجز یه ساک کوچولوی بارداری چیزی توی سونو واسم دیده نمیشد.

اومدم تا خاطراتمو ثبت کنم و به یاد خودم بندازم که چه خدای بزرگی همراهمه تا قدری به آرامش برسم.

مثل همیشه قرآن مونسمه و با خوندنش دلمو تو این روزای پرآشوب آروم میکنم.

واسه همه دوستان گلم دعا میکنم تا دامنشون سبز بشه و بارداری خوبی داشته باشن

باز هم التماس دعا دارم از همه تون

************

خدای خوبم ؛ تویی که همیشه همراهم بودی و هستی ... بازم هوامو داشته باش!!!




چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۱
م : دست نوشته ای از : ضحی

این چند روزه ....

سلامی دوباره

من بازم برگشتم با یه یادداشت دیگه درباره اتفاقات این چند روزه ....

راستش شنبه صبح به همراه همسری رفتیم مرکز باروری ناباروری اصفهان و دکتر کلانتر رو دیدم ... واقعا چه مرد خوب و با ایمانیه ... آدم از حرفاش کلی امید میگیره ... در مورد آمپول پروژسترون بهم گفت که همون یکی در روز کافیه و نیازی نیست 2 تا بزنی و اگه خدای نکرده لکه دیدی شیاف پروژسترون خارجی بگیر و رکتال استفاده کن ... از این بابت خیلی خوشحال شدم آخه روزی 2 تا خیلی زیاد بود و اصلا دیگه نمیتونستم راحت بشینم ... بعدشم گفت شما اصلا تنبلی تخمدان نداشتین که بخواین متفورمین مصرف کنید ، گفتم آخه من 2 بار سونو شدم و زده بود pco گفتش که بهرحال شما تنبلی نداشتین آخه هم وزنتون کمه و و و خلاصه که با اصرار خودم گفتش که تا 1 ماه دیگه متفورمینم بخور بعدش دیگه نخور ... و قرار شد دو هفته دیگه برم واسه سونوی قلب !!!!!

وای من که هر بار واسه سونوی قلب جنین هم دیده نمیشد از خدا میخوام این بار دیگه دلمو شاد کنه ....

بعدش عصر رفتیم مطب دکتر شرکت و اولش دعوام کرد که چرا پردنیزولون رو قطع کردی و نباید این کار رو میکردی و از این حرفا که کلی توی دلم خالی شد ... بعدش یه سری آزمایش واسم نوشت که باید جوابشو واسش ببرم تا ویزیت بعدی رو تعیین کنه و همینطور گفت فعلا پردنیزولون رو روزی 2 تا بخورم تا 2 هفته ....

حرف از سرم که شد گفت فعلا بنظرم این بار با پردنیزولون برو جلو و نمیدونم چرا به دل خودمم افتاده بود که سرم نزنم دیگه اصرار نکردم ... وقتی برگشتیم خونه مدام با خودم میگفتم کاش گفتم بودم سرم آی وی آی جی رو هم واسم بنویسه که بزنم ... همسری هم نظرش همین بود واسه همین فردا صبحش یعنی یکشنبه صبح زود رفتم آزمایشگاه و آزمایشاتمو دادم و علاوه بر اون یه بتای دیگه هم دادم تا ببینیم بتا رشد داشته یا نه؟

البته همون آزمایشگاهی که بار اول رفته بودم نشد برم و با این حال عصرش که تماس گرفتم گفتن بتا 2420 هستش که با گذشت تقریبا 4 روز رشد خوبی داشته ...

خلاصه که با همسری تصمیم گرفتیم توکل کنیم به خود خدا و همه چیزو بسپریم به خودش و سرم نزنم ... از همون روز یعنی یکشنبه دیگه خودم شروع کردم به تزریق هپارینم اولش خیلی می ترسیدم ولی خدا رو شکر داره واسم عادی میشه

از اون روز هر از گاهی دلشوره میگیرم و غصه ام میگیره ولی وقتی یادم میفته که تو شرایطی که انتظارشو نداشتم خدا این هدیه رو بهم داد یه آرامش خوبی بهم دست میده و از خدا میخوام خودش کمکم کنه

راستی من از روز اربعین یه ختم قرآن به نیت فرزند سالم وصالح شروع کردم و هدیه اش کرده به امام رضا و ازش خواستم واسم دعا کنه که خیلی زود به حاجتم رسیدم و امیدوارم تا آخر به خوبی پیش بره واسه همین نی نی مونو نذر امام رضا کردیم و انشالا خدا کمک کنه وقتی دنیا اومد میبریمش پا بوس امام رضا

امشب هم که شهادت امام رضاست ، شکلات گرفتم که بدم مامانم توی مسجد پخش کنه 

در ضمن این چند روزه علائم زیادی از بارداری ندارم ... یکمی سینه هام حساس شدن و گاهی احساس گرسنگی شدید بهم دست یده که امیدوارم بزودی علائمم شروع بشه تا بازم آرومتر بشم

امروز موقع نهار سر سفره نشسته بودیم که شبکه 3 داشت یه مداحی واسه امام رضا پخش میکرد ... یهو بغض عجیبی تو گلوم نشست ... اشک از چشمام جاری شد ولی نذاشتم که همسری ببینه ... اون لحظه یه حال غریبی بهم دست داد و از خدا خواستم بحق امام عزیزمون بچه مو واسم نگه داره ....

بعدش دیدم مثل اینکه همسری هم احساساتی شده ... بهم گفت تو هم مثل من اشک تو چشمات جمع شده !!!

اولین باری بود که اونو توی این حال می دیدم ... واسم خیلی عجیب بود

خدایا ترو بحق بنده های خوبت قسم میدم که نذاری این بار دلش بشکنه ... خدایا این بار دلمونو شاد کن

خدایا خودت مواظب دونه سیب من باش